تبليغاتX
دوباره خندیدن را تمرین میکنم
   
دوباره خندیدن را تمرین میکنم
 
 
موضوعات

خاطرات روزانه

اراجیف های ذهنی من

زیبا از همه جا

BubbleShare: Share photos - Play some Online Games.
____________________
آرشيو مطالب

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

بهمن 1385

دی 1385

آذر 1385

آبان 1385

____________________
مطالب اخير

جشنواره تعطیلات

crowded

آخرین تیر

زندگی سگی

تنها صداست که می ماند

روزهای بی تو

وانمود

میگذره

بهت

____________________
پیوند ها

AB+

فرح من

مریم خانوومی

یک انسان شریف و اکتیو

علیرضا معتمدی

وب نوشته های کمال

داداشی امین گرافیستم

پسر دایی گلـم( زمین یا آسمان)

گذشته های متمایل به حال

علی شمس مهربون ( کامل و جالب)

رادیو مرداد

عکاسی از جنس نور

پیام دهکردی

هم خونه اي من

بنویس از سر خط( عسلی خودم)

عمو هوشنگ

الهام جون

دادا مسعود

مهري عزيز

قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

 
 
 

چهارشنبه یازدهم آذر 1388

جشنواره تعطیلات

امروز ۲ تا از کلاسهام را پیچوندم تا از ۴،۵ روز تعطیلات نهایت استفاده را کرده باشم و اومدم خونه. همه این چند روز تعطیلات اینجا هستن و قراره که یه مهمونی شلوغ پلوغ داشته باشیم. داداشی هم از زاهدان اومده و امشب میخوایم براش جشن تولد بگیریم. چون جمعه که تولدشه باید برگرده زاهدان، کلاس داره. خلاصه جمع همه جمع بود و حیف بود اگه نمی اومدم.

هرچند به محض ورودم احساس می کنم که با یک سرماخوردگی اساسی رو به رو شدم و گلوم به شدت می سوزه ولی کلاً احساسم بهم میگه قراره خوش بگذره بهمون.

سه شنبه ای که در پیشه فاینال زبان دارم. خیلی واسم مهمه چون خیلی خرج این کلاس کردم. هم از نظر مادی و هم از نظر معنوی.از پول کلاسم که ماشالا کم نشد!!! بگذریم از سختی هایی که دو روز تو هفته واسه رفتن به کلاس می کشیدم نمی تونم بگذرم. خوابگاه از کلاس زبان خیلی دوره و ۵ دقیقه تأخیر هم کلی جریمه داره. خلاصه من هر روزیکه کلاس داشتم یه عالمه بدبختی میکشیدم تا برسم به کلاس.

خلاصه این چند روز تعطیلات خیلی هم خیالم راحت نیست و باید خیلی خوب بخونم.

پاورقی: یادها فراموش نخواهند شد، حتی به اجبار!!! و دوستی ها ماندنی اند حتی با سکوت.

پاورقی۲: ... هنوز همون طورم. بهتر نه که بدتر هم شده ام...

 
 

سه شنبه سوم آذر 1388

crowded

هفته ی پر خاطره ای را دارم سپری میکنم. واقعاْ واسه ی روح خسته ام یه همچین استراحتی لازم بود. هرچند خیلی خسته شدم ولی کلاْ خوش گذشت. چون هر روز توی این هفته با مامان رفتیم و یزد را گشتیم. هر روز صبح زود بیدار میشدم می رفتم کلاس. بعد از کلاس بدو بدو بر میگشتم خوابگاه و با مامان می رفتیم گردش.

اکثر جاهای دیدنی یزد را دیدیم. امروز هم خونه ی مستانه اینا دعوت داشتیم. مامانش میخواست با مامانم آشنا بشه. بعد از کلاس زبان و اسکواشم با مامان و مستی رفتیم خونشون که خب خیلی خوش گذشت.

کلاْ این چند روز نسبت به روزهای گند و افتضاح گذشته خیلی روزهای خوبی بود چون مامان کنارم بود. حیف که فردا ظهر داره بر میگرده و من دوباره تنها میشم.

کاش پیشم میموند. دلم نمی خواد حتی یه لحظه ازش جا بشم.

پنج شنبه شب هم از طرف دانشگاه میریم تهران -نمایشگاه الکامپ.

مستانه میگه مجبوری این قدر وقت خودت را پر کنی؟؟ مریض میشی دختر.

راست میگه. ۸ تا ۱۰ صبح کلاس زبانم. ۱۰ تا ۱۱ باشگاه اسکواش( نگفته بودم؟؟ مستانه مربی اسکواشه، منم پیشش کلاس میرم. خودش که میگه استعدادت خیلی خوبه.فعلاً واسه خلاصی از این شرایط وحشتناک روحی خیلی راه حل خوبیه)

بعد از ظهر ها هم معمولاً از ساعت ۱ یا ۳ دانشگاه کلاس دارم تا ۷.۵ -۸ شب.شب هم که برمیگردم خوابگاه باید تند تند درس بخونم و تکالیف زبان یا پروژه های دانشگاهم را انجام بدم.

خلاصه حسابی خودم را درگیرد کردم، هرچند به قول شاعر:

 آیا حدیث حاضر و غایب شنیده ای؟ من در میان جمع و دلم جای دیگر است

 
 

دوشنبه دوم آذر 1388

با مامان تور یزد گرد داریم این هفته.

خوش میگذره.

خوش تر اینکه یه کمی از فشار های روحی ای که روم بود یه خورده کم شده.

هرچند، کی می دونه تو دل من چی میگذره؟

 
 

شنبه سی ام آبان 1388

آخرین تیر

بعد از ۱ماه اومدم خونه. دیگه طاقت موندن تو اون مرداب را نداشتم. در و دیوار یزد داشت خفه ام میکرد. بعد از کلاس مهندسی اینترنت با آخرین ماشین شب پنج شنبه حرکت کردم...


ادامه مطلب...

 
 

جمعه بیست و نهم آبان 1388

زندگی سگی

اتاق سرد بود. تاریک و غمزده...
ادامه مطلب...

 
 

سه شنبه بیست و ششم آبان 1388

تنها صداست که می ماند

فکر میکردم اگه قرار باشه...

 


ادامه مطلب...

 
 

شنبه بیست و سوم آبان 1388

روزهای بی تو

دیروز خیلی روز افتضاحی بود. از بعد از ظهر تک و تنها موندم تو خوابگاه. همه رفتن گردش اما من حوصله نداشتم. حالمم اصلاْ خوب نبود.نمی تونستم قدم از قدم بر دارم. تا شب تو خوابگاه تنهایی نشستم و فکر کردم. مثلاْ داشتم درس می خوندم ولی هیچی نمی فهمیدم...

 


ادامه مطلب...

 
 

چهارشنبه بیستم آبان 1388

وانمود

ثانیه ثانیه ثانیه

شب به شب، روزبه روز...

اصلاً شب و روز و وقت و ساعت چه فرقی می کند وقتی هیچ چیز مرا یاری نمی دهد تا این درد را التیام ببخشم؟

تنها وانمود می کنم، که خوشم، شادم، بی خیالم.تنها وانمود...

 
 

دوشنبه هجدهم آبان 1388

میگذره

داره میگذره...

نمی دونم چه جوری ولی داره میگذره!!

باورت میشه؟!!! من که هنوز باورم نشده. باورم نمیشه هنوز زنده ام!!!

شاید هم زنده نیستم، فقط دارم نفس میکشم، فقط یه خونی توی رگهام جریان داره و فقط همین مشخصه ی مشترک را با یه آدم زنده دارم. فقط همین...

تو را نمی دونم!!!

 
 

چهارشنبه سیزدهم آبان 1388

بهت

هیچ وقت حالم به این بدی نبود.

احساس می کنم دیگه هیچ کاری نمی تونم و نمی خوام انجام بدم.

هیچ انگیزه ای برای هیچ مسئله ای دیگه برام وجود نداره.

چرا همه چیز این قدر سریع اینطوری شد؟

چرا این قدر زود همه چیز خراب شد؟

چرا من قدرت یه تصمیم گیری درست را نداشتم؟

چرا همه چیز گردن من گذاشته شد تا این قدر عذاب بکشم و اذیت بشم و در نهایت...

کاش قدرتش را داشتم.کاش جرأتش را داشتم. کاش...

 
 

Weblog Themes By Pars Theme