|
|
جشنواره تعطیلات |
 |
|
امروز ۲ تا از کلاسهام را پیچوندم تا از ۴،۵ روز تعطیلات نهایت استفاده را کرده باشم و اومدم خونه. همه این چند روز تعطیلات اینجا هستن و قراره که یه مهمونی شلوغ پلوغ داشته باشیم. داداشی هم از زاهدان اومده و امشب میخوایم براش جشن تولد بگیریم. چون جمعه که تولدشه باید برگرده زاهدان، کلاس داره. خلاصه جمع همه جمع بود و حیف بود اگه نمی اومدم.
هرچند به محض ورودم احساس می کنم که با یک سرماخوردگی اساسی رو به رو شدم و گلوم به شدت می سوزه ولی کلاً احساسم بهم میگه قراره خوش بگذره بهمون.
سه شنبه ای که در پیشه فاینال زبان دارم. خیلی واسم مهمه چون خیلی خرج این کلاس کردم. هم از نظر مادی و هم از نظر معنوی.از پول کلاسم که ماشالا کم نشد!!! بگذریم از سختی هایی که دو روز تو هفته واسه رفتن به کلاس می کشیدم نمی تونم بگذرم. خوابگاه از کلاس زبان خیلی دوره و ۵ دقیقه تأخیر هم کلی جریمه داره. خلاصه من هر روزیکه کلاس داشتم یه عالمه بدبختی میکشیدم تا برسم به کلاس.
خلاصه این چند روز تعطیلات خیلی هم خیالم راحت نیست و باید خیلی خوب بخونم.
پاورقی: یادها فراموش نخواهند شد، حتی به اجبار!!! و دوستی ها ماندنی اند حتی با سکوت.
پاورقی۲: ... هنوز همون طورم. بهتر نه که بدتر هم شده ام... |
|
|
|
|
|
| |
|
|
crowded |
 |
|
هفته ی پر خاطره ای را دارم سپری میکنم. واقعاْ واسه ی روح خسته ام یه همچین استراحتی لازم بود. هرچند خیلی خسته شدم ولی کلاْ خوش گذشت. چون هر روز توی این هفته با مامان رفتیم و یزد را گشتیم. هر روز صبح زود بیدار میشدم می رفتم کلاس. بعد از کلاس بدو بدو بر میگشتم خوابگاه و با مامان می رفتیم گردش.
اکثر جاهای دیدنی یزد را دیدیم. امروز هم خونه ی مستانه اینا دعوت داشتیم. مامانش میخواست با مامانم آشنا بشه. بعد از کلاس زبان و اسکواشم با مامان و مستی رفتیم خونشون که خب خیلی خوش گذشت.
کلاْ این چند روز نسبت به روزهای گند و افتضاح گذشته خیلی روزهای خوبی بود چون مامان کنارم بود. حیف که فردا ظهر داره بر میگرده و من دوباره تنها میشم.
کاش پیشم میموند. دلم نمی خواد حتی یه لحظه ازش جا بشم.
پنج شنبه شب هم از طرف دانشگاه میریم تهران -نمایشگاه الکامپ.
مستانه میگه مجبوری این قدر وقت خودت را پر کنی؟؟ مریض میشی دختر.
راست میگه. ۸ تا ۱۰ صبح کلاس زبانم. ۱۰ تا ۱۱ باشگاه اسکواش( نگفته بودم؟؟ مستانه مربی اسکواشه، منم پیشش کلاس میرم. خودش که میگه استعدادت خیلی خوبه.فعلاً واسه خلاصی از این شرایط وحشتناک روحی خیلی راه حل خوبیه)
بعد از ظهر ها هم معمولاً از ساعت ۱ یا ۳ دانشگاه کلاس دارم تا ۷.۵ -۸ شب.شب هم که برمیگردم خوابگاه باید تند تند درس بخونم و تکالیف زبان یا پروژه های دانشگاهم را انجام بدم.
خلاصه حسابی خودم را درگیرد کردم، هرچند به قول شاعر:
آیا حدیث حاضر و غایب شنیده ای؟ من در میان جمع و دلم جای دیگر است |
|
|
|
|
|
| |
|
|
|
 |
|
با مامان تور یزد گرد داریم این هفته.
خوش میگذره.
خوش تر اینکه یه کمی از فشار های روحی ای که روم بود یه خورده کم شده.
هرچند، کی می دونه تو دل من چی میگذره؟ |
|
|
|
|
|
| |
|
|
آخرین تیر |
 |
بعد از ۱ماه اومدم خونه. دیگه طاقت موندن تو اون مرداب را نداشتم. در و دیوار یزد داشت خفه ام میکرد. بعد از کلاس مهندسی اینترنت با آخرین ماشین شب پنج شنبه حرکت کردم...
ادامه مطلب... |
|
|
|
|
|
| |
|
جمعه بیست و نهم آبان 1388 |
|
زندگی سگی |
 |
|
|
| |
|
سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 |
|
تنها صداست که می ماند |
 |
|
|
| |
|
شنبه بیست و سوم آبان 1388 |
|
روزهای بی تو |
 |
|
دیروز خیلی روز افتضاحی بود. از بعد از ظهر تک و تنها موندم تو خوابگاه. همه رفتن گردش اما من حوصله نداشتم. حالمم اصلاْ خوب نبود.نمی تونستم قدم از قدم بر دارم. تا شب تو خوابگاه تنهایی نشستم و فکر کردم. مثلاْ داشتم درس می خوندم ولی هیچی نمی فهمیدم...
ادامه مطلب... |
|
|
|
|
|
| |
|
|
وانمود |
 |
|
ثانیه ثانیه ثانیه
شب به شب، روزبه روز...
اصلاً شب و روز و وقت و ساعت چه فرقی می کند وقتی هیچ چیز مرا یاری نمی دهد تا این درد را التیام ببخشم؟
تنها وانمود می کنم، که خوشم، شادم، بی خیالم.تنها وانمود... |
|
|
|
|
|
| |
|
|
میگذره |
 |
|
داره میگذره...
نمی دونم چه جوری ولی داره میگذره!!
باورت میشه؟!!! من که هنوز باورم نشده. باورم نمیشه هنوز زنده ام!!!
شاید هم زنده نیستم، فقط دارم نفس میکشم، فقط یه خونی توی رگهام جریان داره و فقط همین مشخصه ی مشترک را با یه آدم زنده دارم. فقط همین...
تو را نمی دونم!!! |
|
|
|
|
|
| |
|
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 |
|
بهت |
 |
|
هیچ وقت حالم به این بدی نبود.
احساس می کنم دیگه هیچ کاری نمی تونم و نمی خوام انجام بدم.
هیچ انگیزه ای برای هیچ مسئله ای دیگه برام وجود نداره.
چرا همه چیز این قدر سریع اینطوری شد؟
چرا این قدر زود همه چیز خراب شد؟
چرا من قدرت یه تصمیم گیری درست را نداشتم؟
چرا همه چیز گردن من گذاشته شد تا این قدر عذاب بکشم و اذیت بشم و در نهایت...
کاش قدرتش را داشتم.کاش جرأتش را داشتم. کاش... |
|
|
|
|
|
| |